خرید بک لینک
نویسنده :Frida تاریخ: سهشنبه 8 فروردین 1396 ساعت: 17:28چرا کسی به من نگفته بود که وقتی آدم بچه دا ر می شود سرعت ِ گذشت روزهای اش هزار و ششصد برابر می شود؟! اگر این را کسی بهتان نگفته تا به حال، یادتان باشد که جایی یادداشت ش کنید تا بعدن مثل من نگویید که کسی بهتان نگفته. چون من دارم بهتان می گویم

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 6:11

نویسنده :Frida تاریخ: جمعه 18 فروردین 1396 ساعت: 18:32شب های اولی که آمده بودی توی خانه، من و آقای نویسنده فکر می کردیم که باید یک نفر حتمن بیدار باشد و نگهبانی تو را بدهد!..این بود که وقتی یکی مان می خوابید آن یکی بیدار بالای سر تو می نشست که مبادا اتفاقی بیفتد برایت!...اگر می پرسیدید ازمان که چه

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 6:11

نویسنده :Frida تاریخ: جمعه 18 فروردین 1396 ساعت: 19:00چند ساعت قبل ازین که خوابم ببرد یکی از عکس های بابا را توی فیس بوک برادرک دیدم و تا آن جایی که توان داشتم زار زدم!. دلم داشت از جایش کنده می شد و احساس می کردم الان است که قلبم از حرکت بایستد. بیشتر از آن که به مردن ِ بابا فکر کنم، فکر کردن به

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 6:11

نویسنده :Frida تاریخ: جمعه 29 اردیبهشت 1396 ساعت: 23:49راستیاتش کمی خسته ام. وقت های برای خودم بودن و تنها بودنم کم ترین ِ زیر ِ صفر شده و این ذره ذره دارد بی حوصله ام می کند. به خاطر شرایط جدید آقای نویسنده چند ماهی می شود که بعد از تمام شدن کلاس های فرانسه اش توی خانه است و تصمیم گرفتیم که تا قب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 6:11

نویسنده :Frida تاریخ: سهشنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 03:30ساعت حدود سه نیمه شب است. من روی تخت مادرک دراز کشیده ام. کایو پایین تخت کنار آقای نویسنده خوابیده است و دارم صدای نفس های اش که از توی دماغ کوچک و کیپ شده اش بیرون می آید را می شنوم. گویا آب به آب شده و مدام دماغش گرفته است. برادرک توی اتاق خ

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 6:11

صفحه بندی